خرید بک لینک
تازه میخوام یاد بگیرم به خودم اهمیت بدمپدر مادرامون خطایی نکردن، فقط بلد نبودن همونطور که به جسممون اهمیت میدن به روحمون هم اهمیت بدن البته که خودشون هم اون قدری به خودشون بها نمیدادن و اگه میدیدن چیزی تو زندگی اذیتشون میکنه میگفتن خب زندگی همینه دیگه چه میشه کردولی من دوست ندارم اینطور به زندگیم نگاه کنم ترجیح میدم تا جایی که میتونم حال خودم رو خوب نگه دارم. اصلا تا من به خودم اهمیت ندم کسی براش مهم نیست که چه فکری یا چه حالی دارم. اصلا تا نگی کسی نمیفهمه که از چیزی ناراحتی. همونطور که تو ازدوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 6:00

ما در طول عمل اینطوری هست که دونفر از بچه های اتاق عمل(تکنولوژیست جراحی) با هم تو یه اتاق هستیمینی هر عمل جراحی حداقل با دوتا از بچه های ما راه میفته، که یکی میره سر عمل و اد(کمک جراح) میشه و اون یکی هم شرایط و وسیله های حوزه استریل رو فراهم میکنه قبل از عمل هم با همکاری همدیگه اتاق رو اماده میکنیم و وسیله هایی که لازم داریم رو میچینیم و روشن میکنیممن با یکی از پسرا تو اتاق بودم. بخاطر احترام و اینجور حرفا ازش پرسیدم که چطور راحت تری؟ میخوای اِد کنی(ینی کمک جراح باشی) یا سیرکولر؟(ینی همونی که اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 6:00

من نمیتونم اونقدر که باید دلشو ببرموای من چقدر زشتم، قدم کوتاهه، دماغم گنده س، اه اصلا قشنگ نمیخندم. و و و ... گاهی از دست خودم عصبانی میشم که باباااا! تو داری میری این پسره رو ببینی اصن خوشت میاد یا نه! شاید اصن تو ردش کردی!! دیگه چرا باید به نظرش خوشکل و تو دل برو بیای!؟اصن چرا گوش نمیدی سارای درونت چی میخواد!؟ ببین اون چی دوست داره، ببین اصلا از همدیگه خوشتون میاد یا نه بعد نگران این باش که به دلش بشینی.مدام تو ذهنم فکر طرف در مورد خودم رو بالا پایین میکنم. خیلی وقتا( اگه بگم نزدیک ۹۰ درصد وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 6:00

میخوام ملاکهام رو بنویسم تا ذهنم از پراکندگی دربیاد۱. متدین باشه و گناه و غیر گناه براش فرق کنه (معتقد به ولایت فقیه باشه)۲. سیگاری قلیونی و الکلی نباشه۳. دانشگاه رفته باشه، حداقل لیسانس۴. خوش برخورد و مهربون باشه. آروم باشه و با تن صدای پایین حرف بزنه(بضیا عادت به داد و هوار دارن و من خوشم نمیاد)۵. صبور باشه۶. خوش سفر باشه(خودم اهل سفرهای زیاد نیستم اما دوست دارم همون مقداری هم که سفر میرم با آرامش اعصاب باشه و یه تنوین قوا باشه برام)۷. رفتارش اصیل باشه و اهل احترام گذاشتن توی رفتار و گفتارش بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 6:00

خونه سفارشم!!!!البته به کمک پدر و مادرم، البته متراژ خیلی خیلی پایین، البته قدیمیه و یه مقداری بازسازی هایی لازم داره، البته یه جاهایی تو پایین شهره اما خوش مسیره، البته پارکینگ نداره برا ماشین، البته، البته، البته.... ولی خونه خودمهههه!❤️ماجرا از اونجایی آغاز شد که قرارداد خونم داشت سر میومد و من تماس گرفتم با صاحب خونه و ازش خواستم که مبلغ سال بعد رو اعلام کنه و ایشون لطف کرد و اجاره رو دوبرابر کرد و فرمود که بخدا پولشو برا خودم نمیخوام، همشو میدم بانک! تااازه، سه تومن هم میذارم روش میدم:/منمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

حدود دو سه ماه پیش خیلی پرس و جو میکردم در مورد مدل گوشی، میخواستم ایفون ۱۴ یا ۱۵ بگیرم، یا سامسونگ اولترامیدونستم نرخش بالاس و نمی‌ارزه اما خب دوست داشتم بخرم‍♀️، میگفتم من این همه کار میکنم نباید لذتی ببرم از زندگیم؟! بعد ماجرای تمدید قرارداد خونه و اجاره ی دوبله ی مالک پیش اومدبعد من گفتم عیب نداره باید پولمو فعلا نگه دارم شاید بخوام رهن خونه بدمبعد استاد باهام حرف زد و گفت دنبال خریداری خونه باش نه رهن و اجارهبعد کلی گشتم بماند اعصاب خوردیا و ناامیدیاشبعد خونه تهیهم!!!امروز سندش رسید در خونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

دیدم داره به من نگا میکنه، گفتم بفرمایید، با استرس زیاد گفت ما یه گروه جهادی داریم اگه مایل هستید به ما ملحق شید! یکم مکث کردم گفتم نمیدونم! خب گروهتون چی هست اصن راجب چیه؟گفت یه گروه جهادی هستیم که جاهای مختلف کار میکنیم! (چنتا جمله دست و پا شکسته دیگه هم گفت که راستش اصن نفهمیدم منظورش چیه!) دوباره گفتم نمیدونم! گفت ایتا دارین؟ گفتم بله، میخواین لینک گروهتون رو بدین من ببینم. گفت نه! شما شمارتون که ایتا داره رو بدین من خودم اددتون میکنم! گفتم باشه ...۰۹۱ یادداشت کرد گفت خیلی ممنونم لطف کردید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

چن روز پیش با تراپیستم صحبت میکردم میگفتم دوست دارم جلو تو حداقل ویترین نداشته باشماینکه همه بگن وای چه خانومه چه دختر خوبیه چقدر عاقله چقدر زیباست ..... آره من دچار این بیماری ام! که ممکنه خیلیا داشته باشنش اما من دلم میخواد ریشه هاشو از توی روحم بکشم بیرون و یه کبریت بگیرم بهش و با این تصورات و توهمات فقط باعث رنجش خودم و نزدیکانم میشمرنجش خودم اینطور که همش میخوام باب میل بقیه باشم رنجش بقیه هم اینطور که مدام مورد سرزنش منن که نکنه یه وقت به چشم دیگران بد به نظر بیان یا حتی بدتر از اینا! حتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

اما میترسم و عذاب وجدان دارممیترسم که خدا ناراضی باشه. درواقع میدونم که هست ارتباط بین دوتا نامحرم طبق چیزی که من شنیدم باید صرفا در حد ضرورت باشهاما شوخی هایی که سر عمل با من میکنه( و چون حدشو نگه میداره منم باهاش همراه میشم) باعث میشه خوشم بیاد و لذت ببرم از صحبت باهاشمثلا یکی از ابزار گم شده، قرار شد بچه ها صداشو در نیارن استاد نفهمه. بعد هی به من نگاه میکرد میگفت تو میدونی کجاس، تو میدونی چی شده بگومنم زیر ماسک اروم میخندیدم و چیزی نمیگفتم. گفت کجاست؟ گفتم نمیدونمگفت بضیا وقتی دروغ میگن معلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

خود واقعیم اینجوری ام که خیلی اهل حرف زدن نیستم. که بخوام اونجوری هی از اتفاقات دو دستی حرف بزنم و احساساتم رو بگم. اما گاهی هم از این نگفتن ها بهم فشار میاد و علت نگفتنم هم اینه که کسی پیدا نمیکنم که باهام هم عقیده باشه که بخوام احساساتم رو باهاش به اشتراک بذارم. علت اینکه دوست دارم برای مرد ها جذاب باشم اینه که احساس لذت میکنم از این حرکت، احساس میکنم توسط جامعه قبول میشم. بعضی دخترا طوری رفتار میکنن که لوند به نظر برسن و بیشتر از اندام استفاده میکنن اما من دلم میخواد بیشتر رفتاری کسی که میخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

اخرای شیفت بود با استاد برخورد کردمیهو چشاش گرد شد گفت به به! خانوم! چه عجب ما شما رو دیدیم! +استاد هستم در خدمتتون-کجا بودی؟ نبودی!+مرخصی بودم-تو چقد میری مرخصی!(حالا چند ماهه من هیچ جا نرفتم!)+استااااد من!؟ من چند ماهه مرخصی نرفتم! این همه بچه ها مرخصی میرن من بعد مدتها رفتم!-خندید: به هرحال عدم حضورتون زیاد احساس میشد خانوم+چیزی که تو مغزم بود: خب اگر من انقد آدم مهمی هستم تو ذهنتون که ۱۰ روز نبودنم انقد حس میشه پس ربطی به مرخصی رفتنم نداره کلا!+چیزی که جواب دادم با لبخند: ممنونم لطف دارید!چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

امروز کلا خیلی واسه خودم چسی اومدماولن اینکه دیدم یه کیلو چاق شدم و با اینکه الان مث گشنمه تصمیم گرفتم ک ناهار نخورم So! از اتاق عمل اومدم بیرون، رفتم رختکن لباس عوض کردم یه ذره کوچولو در حد لیفت ابرو و بالم لب آرایش کردم. از وندینگ دم اتاق عمل واسه خودم یه موکا سفارش دادم تا حس ضعف و سردرد قبل پریودیم کم شه(برگردین عقب و این جملاتو طوری بخونید که انگار تازه از LA برگشتید و "ر" تون میزنه)رسیدم خونه قرار بود خواهرم و دخترخالم بیان اینجا خواستم ببرم یه ذره بگردونمشون که ظاهرا یه کار براشون پیش اوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

نه از دیشب، از دیروزاگه خدا بخواد میخوایم بریم مشهد، آخر ماه، بابا کلا یه آدمیه که دو دله و راحت تصمیم نمیگیره، اگه هم تصمیمی بگیره دوست داره همون تصمیم خودش اجرا بشه و یه مقداری یه دنده س، البته اگه بخوام از حق نگذرم خیلی وقتا من و خواهر کوچیکم تونستیم نظرش رو عوض کنیم، ولی الان ماجرا از این قراره:تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد، قرار شد بلیط رفت و برگشت بگیریم و من بلیط گرفتم برا چارتامون، بلیط رفت و برگشتبعد قرار بود هتل رزرو کنیم، به چنتا هتل زنگ زدم و قیمت پرسیدم، بعد بابا گفت نه نمیخواد هتل رزرو کنی :/گفت اینا گرونه، خودمون میریم اونجا قیمتا رو مقایسه میکنیم بعد یه هتل میریمبعد یه ذره مامان گیر داد خب آخرش بگو هتل میخوای یا نه بعد بابا بهم ریخت و از کوره در رفت بعدم از خونه رفت بیرونالان یادم میاد که شب قبلش هم بی حال شده بود و هی میگفت من دارم میمیرم حالم بده(میدونستم استرس داره اما نمیدونستم چرا!)امروز صب تلفنی با مامان حرف زدم گفت میدونی چرا حالش بد بود؟ گفتم نه! گفت بخاطر حرفای پریروز! احساس میکنه ما میخوایم پولاشو برداریم فرار کنیم! :)حالا ماجرا چیه:(چند روزه مامان تو فکر اینه که بابا پولایی که پس انداز میکنه رو خُمسش رو نمیده، من زنگ زدم دفتر مرجع، گفت یا باید یک پنجمش جدا شه یا اینکه بده واسه مهریه خانومش، در این صورت خمس بهش تعلق نمیگیره، منم سر سفره ناهار اینا رو واسه بابا گفتم، اولش خیلی استقبال کرد و گفت من همون کاری رو میکنم که شما دوست دارید، بعد از چند ساعت شب حالش بد شد و هی میگفت دارم میمیرم حالم خوب نیست! نگو وقتی بهش گفتیم مهریه مامانو بده حالش بد شده بود:) بعد هم صبش کلی مامان باهاش حرف زده بود باز یکم حالش بهتر شد، باز دوباره ظهر که ماجرای هتل گرفتن و ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 21:11

امروز مسئول شیفت بودمطبق معمول همیشه رفتم به اتاقا سرکشی کنم ببینم هر عمل چقد دیگه ادامه دارهوارد اتاق شدم و گفتم بچه ها چقد دیگه تمومید؟ دکتر یه نگاهی به من کرد و دوباره روشو کرد اون طرف!دوباره گفتم چقد دیگه تمومید؟ من باید بدونمبرگشت سمتم و گفت الان مقصر کیه؟!(یه وسیله برای مریض میخواستن و باید از قبل درخواست میدادن، درست پیگیری نکردن مریضشون خوابید بدون وسیله!)یه لبخند کوچیک زدم و گفتم مقصر؟ دقیقا شما! :)یه چشم غره رفت و دوباره روشو کرد اونطرف و گفت زهرمااار! منم خندیدم و گفتم والا! وسیله نیس مریض خوابیده مقصرکیه؟! منم؟!یکی از بچه های بیهوشی گفت بله خانم مسئول! شما الان مسئولی و باید پاسخگو باشی! چرا پیگیری نکردی؟! منو میگی آتیش گرفتم گفتم ببخشید که من وظیفه بقیه رو درست انجام ندادم! سعی میکنم دیگه تکرار نشه!و از اتاق اومدم بیرون!اینا گذشتیه ساعت بعد با بچه ها نشسته بودم استیشن واسشون تعریف میکردم که آره ریحانه دیوونه بجا طرف منو بگیره طرف دکتر رو گرفته و گفته مقصر منم!! آخه به من چه!! مگه من خبر دارم تو واسه عملت چی میخوای چی نمیخوای! مقصر تمااام اینا یه شخصه به نام آقای فلااااانیییی(حالا دارم با عصبانیت و بلند بلند داد میزنم فامیلشو میگم!)دکتر فلانی(یه دکتر دیگه) با اون همه دبدبه و کبکبه میدونست مریضش چی لازم داره، بیمه مریض چیه، مریض هزینه وسیله رو پرداخت کرده یا نه، چنتا دیگه از فلان وسیله ش تو داروخونه بیمارستان موجوده، با اون تعداد وسیله چنتا عمل دیگه رو میتونه راه بندازه و کدوم مریضاشو باید کنسل کنه! بعد ایشون میگن تقصیر ماست! نه عزیزم خودت خراب کردی باید جمعش کنی!عاغا من صدامو انداخته بودم رو سرم داد میزدم که آره فلان و بهمانهبعد یهو دکتر با سر پایین از تو اتاق پشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 12:04

خیلی سخته، سخته وقتی همکارت باهات بد حرف میزنه با اینکه زبونشو داری برینی بهش و داد و بیداد کنی ولی این کار رو نکنی، وقتی میتونی غیبت کنی پیش همکارات و دوستات و مطمئنی اونا هم طرفتو میگیرن این کار رو نکنی، سخته که اگه این اتفاق رو واسه دوستات تعریف کنی و بگی فلانی این کار رو کرد و من سکوت کردم میدونی که اونا با تعجب نگات میکنن و میگن اسکلی؟! چرا نزدی دهنشو صاف کنی؟! میدونی؟ اونی که بهم انرژی و قدرت میده که سکوت کنم و آروم باشم فکر کردن به یه جمله س: لاحول ولا قوة الا بالله!میدونی ینی چی؟ بذار توضیح بدم!لا حول ولاقوة الا بالله ینی هیچ نیرویی نیست الا چیزی که خدا بخواد!نه اینکه نیروهای دیگه ای هستن اما ضعیف ترن! نه اینکه نیروی خدا هست اما گاهی هست و گاهی نیست! نه اینکه نیروی خدا هست اما مستقل از نیروی خدا بقیه هم کار خودشونو میکنن! نه! ینی هیچ نیرویی نیست الا بالله!وقتی به این فکر میکنم (و به درستیش اطمینان صددرصد دارم) دیگه از اینکه همکارم باهام بد حرف بزنه نباید دلخور بشم، چون توی ذهنم اونقدر کوچیک و حقیره که ارزش اینو نداره که روز منو خراب کنه، که بخوام در مقابل منم صدامو بالا ببرم و بتوپم بهش و سعی کنم حقشو کف دستش بذارم، (البته در یه مواقعی باید با طرف مقابل برخورد کنی و جلوشو بگیری تا جلوتر نره، اما این مورد جز اون موارد نیست، چون اگه منم باهاش همراه میشدم و دعوا میکردم میشدم یکی عین خودش)، حقی از من نخورد که بخوام حقم رو پس بگیرم، (وگرنه باید میگرفتم)، فقط باهام بد حرف زد، پس تا جایی که تونستم حرفی نزدم و سعی کردم ماجرا تموم شه، میدونی، الان احساس میکنم بزرگتر از اونم، احساس آرامش دارم در صورتی که قبلا خیلی وقتا توی همچین موقعیتی احساس سرخوردگی، اعصاب خوردی، و احمق بودن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 13:46

صفحه بندی