خرید بک لینک

اخرای شیفت بود با استاد برخورد کردم

یهو چشاش گرد شد گفت به به! خانوم! چه عجب ما شما رو دیدیم!

مُصٰاحِبَتْ!

+استاد هستم در خدمتتون

-کجا بودی؟ نبودی!

+مرخصی بودم

-تو چقد میری مرخصی!(حالا چند ماهه من هیچ جا نرفتم!)

+استااااد من!؟ من چند ماهه مرخصی نرفتم! این همه بچه ها مرخصی میرن من بعد مدتها رفتم!

-خندید: به هرحال عدم حضورتون زیاد احساس میشد خانوم

+چیزی که تو مغزم بود: خب اگر من انقد آدم مهمی هستم تو ذهنتون که ۱۰ روز نبودنم انقد حس میشه پس ربطی به مرخصی رفتنم نداره کلا!

+چیزی که جواب دادم با لبخند: ممنونم لطف دارید!

چرا از صحبت باهاش احساس خوبی دارم؟ چون خیلی تحویلم میگیره؟!

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:57

صفحه بندی