منِ گذشته و حال
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/8 | ساعت: 12:11
فکر کن! به گذشته! به دردهایی که کشیدی. به فکر هایی که داشتی و به افسوس هایی که میخوردی و میگفتی کاش دنیا به عقب برگرده و من دوباره مجرد بشم. یادته؟ توی اون کابوس وحشتناک دست و پا میزدی و سعی میکردی خودتو نجات بدی. و گاهی پیش خودت خیال میکردی که هنوز مجردی. هنوز ازدواج نکردی و پیش خونوادتی و بدون هیچ...
خونه
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/8 | ساعت: 12:11
زنگ زدم به صاب خونم ازش مهلت خواستم اما مهلت نداد.(بهش نگفتم که خونم جور نشده فقط گفتم قرارداد من تا ۶ دی هست اما اگه میشه تا ۱۵ دی بهم وقت بده) قبول نکرد. کلا آدمیه که مرغش یه پا داره. سریع زنگ زدم به املاکی که قرار بود برام اون واحد رو جور کنه گفتم که صاب خونم گفته فقط تا ۶ دی وقت داری توروخدا یه ...
امشب
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/7 | ساعت: 15:05
اونا هم با ماشین اومدن دنبالمون. اول رفتیم یه جا که شهره معرفی کرده بود. جای خالی نداشت. بعد به پیشنهاد پوریا رفتیم رستوران لُرد. خوب بود فضای قشنگی بود. اونجا شام خوردیم. با کلی مسخره بازی و شوخی. بعد رفتیم یه پارک سمت برج میلاد. اونجا تنقلات خریدن خوردیم. بعد رفتیم یه بستی فروشی که چایی و اینچیزا ...
شهره قهره:)
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/7 | ساعت: 15:05
ینی شهره به من گفت میای امشب دوباره بریم بیرون؟ منم قبول کردم(یه بار هم قبلش رفته بودیم، ینی سه بار تا الان) بار دوم رفتیم یه پارک که اسمش یادم نیساین بار رفتیم باغ رستوران لاله، سمت پونک. اولش که از ماشین پیاده شدیم پوریا به شوخی از شهره پرسید دیگه روزه که نیستی؟ شهره با خنده گفت چرا(نبود) پوریا خن...
قهر یا آشتی
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/7 | ساعت: 15:05
امروز سر عمل بودم دیدم پیام داد تو واتس و بخاطر رفتارای دیشبش عذرخواهی کردهرفتم تو اتاقی که شهره سر عمل بود، پیام پوریارو نشونش دادم گفتم ببین عذرخواهی کرده شهره گفت غلط کرده باید یاد بگیره چجوری حرف بزنه و رفتار کنه با دخترا.گفتم پس من چیزی که تو دلمه رو بهش میگمخندید گفت بگو، هرررچی تو دلته بریز ب...
آینده
◷
تاریخ انتشار: 1399/1/13 | ساعت: 0:36
آزمون استخدامی قبول نشدم دیشب که داشتم میرفتم شیفت دوستام گفتن نتیجه ها رو زدن. رفتم نگا کردم. نوشته بود مردود. از این کلمه متنفرم. خیلی حالم گرفته شد خیلی. من تو یه شهر کوچیک زندگی میکنم. قراره نقل مکان کنیم به یه شهر بزرگتر.
قرنطینه
◷
تاریخ انتشار: 1399/1/13 | ساعت: 0:36
کسلم همش نشستیم تو خونه بخاطر این قرنطینه ی کوفتی حوصله هیچی رو ندارم. دیروز جلسه اولی بود که رفتم پیش خالم زبان باهام کار کنه. یه مدت مربی بوده برا بچه ها. در حد مربی برا من نیس ولی پارتنر خوبیه میشه با هم کار کنیم. امیدوارم به دردم بخوره. دلم میخواد یه تصمیم که میگیرم بتونم عملیش کنم. الان دیگه هی...
آزمون استخدامی
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/29 | ساعت: 19:06
آزمون استخدامی دادیم مجاز شدم. بدون سهمیه. برای اینکه سهمیه م اعمال بشه باید توقف طرح میزدم. نمیدونستم. رفتم بنیاد پرسیدم گفتن باید از اول توقف میزدی دیگه کاری از دست ما بر نمیاد.ازمون علمی رو قبول شدم خدا رو شکر. حالا مصاحبه مونده. امیدوارم بتونم نمره بیارم قبول شم خودم.
تمومه
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 18:28
چند روزه با احسان قهرم. اصن بذارین از اول بگم. همه چی خوب شده بود تقریبا. ینی حداقل من فکر میکردم خوب شده. همچنان زندگی با حقوق من میچرخید عین همیشه. بعد از ماجرای اردک ها دوباره به بابا گفت باغش رو م
دیگه خوشحالم! :)
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 18:28
30 ام جلسه دادگاه داشتم.شکایت کرده بود ازم. عدم تمکین! رفتم دادگاه ولی وکیلم باهام نیومد. گفت من فقط وکیل مهریه و نفقه ت شدم تو اون جلسه نمیشه بیام. رفتم دادگاه. تو سالن دیدمش. یه لحظه یه لرز خفیف و ا
قول میدهم!
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 18:28
بسم الله الرحمن الرحیمخدایا! هر روز چقدر شکر کنم به درگاهت تا راضی باشی از من؟ چقدر کار خیر کنم که به من لبخند بزنی و هر روز از روز قبل بیشتر دوستم داشته باشی و بیشتر لطف کنی؟ چقدر صدقه دهم و چقدر تا
یا فاطمه ی زهرا
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/15 | ساعت: 11:54
سلام.مامانم قراره روز 17 اسفند ینی یه روز قبل از روز مادر یه مولودی نسبتا بزرگ تو خونه بگیره از عمه و زن عمو و خاله و زن دایی و همسایه ها و غیره . خب قطعا اون خالم هم که احسان گفته نباید ببینیش اونجا
خودتو نابود کن!
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/15 | ساعت: 11:54
موضوع از اون جایی شروع شد که مامان و خواهرم خونمون بودن و احسان بهشون گفت بیاید بریم ناهار باغ( ما یه باغچه کوچولو خریدیم حدود 600، 700 متر. احسان میگه حالا که نمیتونیم خونه بخریم باغچه رو خرد خرد بهش
احسان و مامان
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/15 | ساعت: 11:54
نمیدونم چیکار کنم که ارتباط مامانم اینا و احسان خوب بشه. از اون روزی که گفت دیگه خونه ی هیچ کدوم از فامیلات نمیریم کمتر از یه هفته میگذره. روز بعد از اون ماجرا گفت اون روز عصبانی بودم که این حرفو زدم.
باز هم باز هم همون دوراهی سخت
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/15 | ساعت: 11:54
احسان گفته فعلا حق نداری با خونوادت در ارتباط باشی. رابطه مون خوب بود. بابا زنگ زد به احسان گفت براتون یه وام یه تومنی بگیرم یکم دست و بالتون باز شه؟ احسان هم تشکر کرد. قرار شد تا شنبه هفته آینده ش رد
بچه!
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/28 | ساعت: 23:07
سلام. احسان بازم اخلاقش خیلی خوب شده. معمولا بعد از یه دعوای درست و حسابی روال زندگی برمیگرده به حالت عادی ش! مهربونه. انصافا دارم میبینم همه تلاشش و داره میکنه که منو خوشحال نگه داره. 3 و نیم کیلو اضافه کردم. شدم 43.5 ! خیلی زیاده نه؟ تازه الان دارم حس میکنم که زندگی ینی چی. خدا رو شکر همه چی روبه ...
خاله ی نزدیک تر از خواهر
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/28 | ساعت: 23:07
حالم خوب نیست. دوباره وزن کم کردم. شدم 40 کیلو. سه روز پیش همه خونه مامانجونم دعوت بودن واسه ناهار. ولی طبق معمول چون خالم و شوهرش اونجا بودن ما نرفتیم. اصلا حتی به ما نگفتن بیاید چون میدونستن نمیریم. البته کسی از موضوع خبر نداره بجز مامانم اینا. ولی هر دفه که دعوت کردن به یه بهونه ای از زیرش در رفت...
بازگشت آرامش!
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 0:49
احسان چند وقته خیلی خوب شده. همش سعی میکنه لبخند بزنه و مهربون باشه. انگار که 180 درجه تغییر کرده باشه. حتی این چند روز اخم هم نکرده. از خواب هم که پا میشه با این که خوابالوئه بازم با لبخند پا میشه و صب بخیر میگه. من تو بیمارستان کار میکنم و شیفت دارم. قرار بود فردا و پس فردا آف باشم احسان هم برنامه
اولین حقوق:)
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 0:49
امروز بالاخره بهم حقوق دادن. بعد از دو سه ماه! خیلی خوشحال شدم. ولی راستش... از طرفی هم ناراحتم که حقوقی که به من دادن از درآمد احسان بیشتره. دوست ندارم اینجوری باشه. دلم میخواد درآمد احسان بیشتر از من باشه. از یه طرف خوشحالم از طرف دیگه ناراحت! نمیدونم چمه! احسان مهربونه خدا رو شکر. از این نظر خیلی
گند زدم!
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 0:49
حالم خوب نیست! گند زدم! یه سوتی دادم تو اتاق عمل. دارم گریه میکنم. اگه مسئول بخش بفهمه نمیدونم چیکار میخواد بکنه. خیلی حال نیست ولی خب... کم هم نیست خونه نامرتبه. ظرفا رو نشستم. سرم درد میکنه و حسابی خستم. امروز اضافه موندم. ولی ظهر هم نخوابیدم. احسان گفت امروز بریم خونه مامانت اینا گله دارم. نگفت ا...